طبیعتگردی در روستای دربندی ژور و گورنی

دربندی ژور! روستایی کوهپایه ای، سرسبز، خوش آب و هوا و باصفاست که در دهستان میانکوه در جنوب شهرستان درگز واقع شده است. اطراف آن را چندین کوه بالای 2000 متر احاطه کرده و رودخانه آب گوارایی از میان آن می گذرد. منطقه آب و هوایی کوهستانی دارد. اطراف روستا و رودخانه دربندی پر است از درختان میوه مختلف.

عمده باغات این منطقه را درختان سیب، گردو، زردآلو، گیلاس و گلابی تشکیل داده اند. ژور در زبان کرمانجی یعنی بالا. منطقه میانکوه سه روستا بنام دربندی دارد. دربندی پایین، وسط و بالا. که تابلوهایی با نام دربندی سفلی، وسطی و علیا دارند ولی مردم منطقه به ندرت از این واژه ها استفاده می کنند و بیشتر از واژه های ژیر، اورته و ژور استفاده می کنند. ژیر یعنی پایین، اورته یعنی وسط.

اما معرفی روستای دربندی ژور برای چه بود؟ هر وقت اسم دربندی ژور باشد کسانی که آشنایی با منطقه دارند ناخودآگاه یاد سیب ممتاز آن و گردش در طبیعت زیبایش می افتند. ما نیز چنین برنامه ای در سر داشتیم. در سال جدید (1392) با یک همشهری خوش مرام آشنا شده ام که این آشنایی تا کنون منجر به همکاری های زیادی از جمله اجرای دو برنامه کوهنوردی و طبیعتگردی شده است. یکی برنامه پیمایش دو روزه پارک ملی تندوره بود که در گزارش های قبلی گزارش و عکسهای آن را در وبلاگم قرار دادم و آن دیگری نیز برنامه طبیعتگردی در روستای دربندی ژور و بازدید از آبشار گورنی و صعود به ارتفاعات گورنی بود که گزارش اش را پیش رو دارید. روز سی ام اسفند طرح این دو برنامه در ذهن آقای الله یاری شکل گرفت. از آنجا که من ارادت خاصی به درگز و درگزی ها دارم اشتیاقم را برای بودن در هر دو برنامه ابراز کردم.

تا روز چهارشنبه (28 فروردین ماه) تهران بودم. فکر کردن به این برنامه که بازدید از منطقه و موطن خودم بود خیلی بهم انرژی می داد چه برسد به اجرا و حضور موثر در آن. بخاطر همین هیچگونه خستگی در بدنم احساس نمی کردم. منطقه میانکوه قابلیت های زیادی برای گردشگری دارد ولی بعلت دورافتاده بودن کمتر مورد توجه طبیعتگردان و کوهنوردان قرار گرفته است. کوه کماس برای من یادآور قصه های شیرین و افسانه هایی است که در زمان کودکی توسط مادربزرگ و مادرم برایم تعریف شده اند. این کوه نیز در این منطقه واقع شده است. قله ای که بلندترین نقطه درگز و نقطه شروع رشته کوه هزارمسجد است.

ساعت 10 صبح پنج شنبه رسیدم مشهد و به سرعت کارهای لازم را انجام داده و خودم را برای عزیمت به منطقه آماده کردم چون قرار بود ساعت 16 عصر حرکت کنیم. خوشبختانه دیشب توی مسیر خوابیده بودم و کمبود خواب نداشتم. برای دیدن دربندی سرسبز و دوست داشتنی لحظه شماری می کردم. ساعت 16:30 که سوار بر اتوبوس شدم با مشاهده چهره های شادمان در ذهنم برنامه ای شاداب را تصور کردم که در پایان همگی با رضایت کامل دربندی را ترک خواهند کرد که البته به لطف سرپرستی خوب آقای الله یاری و هوای عالی منطقه و زمانبندی مناسب همین گونه هم شد. فقط تنها مشکلی که داشتیم جاده خاکی بود که باعث شد با یک ساعت تاخیر به دربندی برسیم. برای دسترسی به منطقه از سمت قوچان بایستی 30 کیلومتر از جاده خاکی را طی کرد! باقی جاده آسفالت مناسبی دارد. یاد آن پیچ جاده خطرناک در نزدیکی روستای آغمزار افتادم که برای دور زدنش راننده اتوبوس مجبور شد ما را پیاده کند تا با ریسک کمتری پیچ را پشت سر بگذارد. بچه ها در آن هوای تاریک و سرد و طوفانی هیجان زده شده بودند. گروه شامل 43 نفر می شد.

به هر صورت جاده را پشت سر گذاشته و ساعت 21 در منطقه باغی روستای دربندی ژور بنام گوهرچیلق پیاده شدیم. تا رسیدن به باغ 3 کیلومتر و از لحاظ زمانی 15 دقیقه فاصله داشتیم. باران نم نم می بارید و هوای مه آلود و کمی سرد که مورد علاقه ام است بر منطقه حاکم بود. چشمانم برقی زد و هوای فردا را برای چند لحظه متصور شدم. فوق العاده بود بهتر از این نمی شد. طبق پیش بینی های سایت های هواشناسی نیز هوای فردا اینگونه بود. چون میزبان گروه بودم به سرعت گروه را به باغ رسانده و همگی را اسکان دادم.

پس از آنکه در منزل مستقر شدیم همگی اعضای گروه را در اتاق پذیرایی بزرگ خانه مان جمع کردیم تا علاوه بر شنیدن حرف های سرپرست برنامه با چای از آنها پذیرایی شود. اطلاعات مفید و خوبی در اختیار بچه ها قرار گرفت و راجع به مکانی که اکنون در آن قرار داشتیم توضیحاتی دادم تا اکثر کسانی که به اشتباه فکر می کردند الآن لب مرز ترکمنستان هستیم روشن شوند. هم چنین راجع به برنامه فردا توضیحاتی داده شد. بعد از اتمام صحبتهای لازم، زمان در اختیار بچه ها قرار گرفت.

شام را در کنار دوستانم بودم در اتاق کوچک مخصوص خودم. حدودا 10 نفر بودیم که همگی غذای شان را روی یک سفره واحد گذاشتیم تا به اتفاق یکدیگر در فضایی صمیمی و پر از شادی و نشاط میل کنیم. خب طبیعی بود که من باید دو کار را با هم انجام دهم! غذا خوردن و پاسخ به سوالات متعدد دوستان راجع به منطقه و خودم. البته کار سختی بود چون غذا خوردنم همیشه سرعتی است مثل مسابقه فرمول یک اتومبیل رانی! اکنون سوالات بچه ها مثل دست اندازهایی بود که هی در مسیر رانندگی ام نمایان می شد. بهرحال از این مرحله هم عبور کردم. خدا را شکر گیم اوور نشدم!

آن شب صحنه های جالبی مشاهده کردم. کفش های زیاد انباشته شده در جلوی در و کوله های مرتب و نامرتب چیده شده در هال و آشپزخانه مان، کیسه خواب های پهن شده زیاد که صدای خر و پفی که گوش آسمان را نوازش می کرد از آنها شنیده می شد! توالت رفتن هم برای خودش داستانی داشت! چند پتو از دوران سربازی ام را هنوز به یادگار دارم که آنشب به کارمان آمدند و تعدادی از کسانی که کیسه خواب مناسب نداشتند را گرم کردند. تعدادی از بچه ها چادر برپا کردند تا از هوای مرطوب و دلپذیر بیرون استفاده کنند. آسمان روشن نبود و ستاره ها نیز پیدایشان نبود. از ستاره های زمینی که دردی دوا نمی شد دلمان به ستاره های آسمان خوش بود که بما چشمک بزنند ولی بعلت هوای مه آلود آنها هم آنشب تنهایمان گذاشتند.

صبح ساعت 6 بیدار شدم. تنها چند نفر زودتر از من بیدار شده بودند! فهمیدم که سحرخیزتر از من هم هستند. آب جوش را آماده کردم و سرکی به همه جا زدم تا از مرتب بودن اوضاع مطمئن شوم. بچه ها یکی یکی بیدار می شدند. قرار بود بعد از خوردن صبحانه برای رفتن آماده شویم. قبل از رفتن چندین عکس یادگاری گرفته و از هوای دلپذیر آن صبح دل انگیز استفاده کردیم. من که برایم عادی بود ولی انگار به بقیه داشت خیلی خوش می گذشت. ساعت 8 حرکت مان شروع شد. دره ی پر از دار و درخت دربندی که اطراف آن توسط کوه ها احاطه شده است بسیار زیباست. رودخانه آب نیز که به این دو مورد اضافه می شود دیگر جایی برای تعریف کردن نمی ماند. پیمایش دره تا گورنی طوری بود که باید در مواقعی از رودخانه نیز گذر می کردیم بخاطر همین بچه ها با رودخانه و کوه و درخت و … ارتباط مستقیمی داشتند. بازار عکس گرفتن هم داغ بود.

به گورنی که رسیدیم هوا کماکان ابری و مه آلود بود. به بچه های مزرعه پرورش ماهی (آقای ولیدوست) اطلاع دادم که اگر مشکلی ندارد پس از بازگشت از ارتفاعات و دیدن آبشار گورنی از استخر ماهی قزل آلای بارسو نیز بازدیدی داشته باشیم که ایشان نیز موافقت کردند. بارسو نام تجاری این مزرعه پرورش ماهی  است که سال 1372 در گورنی احداث شده است. آب گورنی ابتدا برای تولید آب معدنی مجوزهای لازم را گرفت ولی به دلایلی پروژه اش محقق نشد و بجای آن استخرهای پرورش ماهی احداث گردید. به عبارت دیگر ماهی قزل آلای بارسو در آب معدنی پرورش داده می شود. بی دلیل نیست که سه سال متوالی مدال طلای کیفیت کشوری در تولید ماهی قزل آلا را کسب کرده است. برای دیدن سایت مزرعه بارسو اینجا کلیک کنید.

به آبشار که رسیدیم براحتی می شد هیجان و لذت و شادی را در چهره تک تک افراد تشخیص داد. همه درگیر عکس گرفتن و لذت بردن از فضا بودند. عده ای بساط چایی فراهم کردند و عده ای هم برای دیدن اطراف متراکم شدند. شکموها هم که سریع السیر بساط خوراکی هایشان را پهن کردند. پس از 20 دقیقه تیم دو دسته شد. کسانی که تمایل به ماندن در کنار آبشار داشتند و حدود 30 نفر که برای دیدن زیبایی ارتفاعات آماده بودند تا حرکت کنیم.

بازدید از منطقه عشایری و خانه های گلی و چشمه ای که در ارتفاعات بالای آبشار گورنی قرار داشت مد نظرمان بود و احتمالا اگر وقت اجازه می داد قرار بود بیشتر به ارتفاع رفته و از آن بالا منطقه را نظاره کنیم که البته بعلت مه آلود بودن هوا چنین امکانی میسر نشد. ولی مکان عشایری فوق العاده زیبا بود و جای مناسب و بکری هم برای کمپ زدن و ناهار خوردن وجود داشت. افسوس که همه گروه آنجا نبودند و وقت کمی نیز داشتیم. پس از خوردن چای و عکاسی و کمی گشت زنی در اطراف در حضور مه غلیظ با احتیاط آهنگ بازگشت کردیم.

ناهار را در حوالی رودخانه میل کردیم. روشن کردن آتش هم برای خودش مشکلی شده بود. از یک طرف هیزم خشک کم بود و از طرفی همان هیزم ها هم به سختی آتش می گرفت. باز هم پسر کوهستان به داد همگی رسید. آتشی برافروختم و گوری را که شکار کرده بودم در آن بریان کردم و سوار بر رخش شده! اوه اوه اوه خیلی خیالاتی شدم دیگه! شاهنامه هم گاهی آدم را ضایع میکنه هاااا! بله … داشتم آتش روشن می کردم که کم کم سروکله بقیه برای گرم کردن غذایشان پیدا شد. دور آتش بمرور شلوغ می شد. من و دوستانم دور هم نشسته و مشغول غذا خوردن شدیم. 10 نوع غذا خوردیم. قدیم ها اگه میزبان بودی باید به همه میرسیدی ولی اکنون میزبان که باشی بهت خیلی می رسند و هواتو دارند! ای ول. جاتون خالی خیلی خوردیم و بازهم جاتون خالی خیلی خوردیم.

ساعت 2 بعد از ظهر پس از بازدید از مزرعه و استخرهای پرورش ماهی قزل آلای بارسو به سمت دربندی بازگشتیم. هوا کم کم داشت آفتابی می شد. در مسیر بازگشت با تعداد زیادی از موتورسیکلت و ماشین هم مواجه شدیم که از عروسی باز می گشتند. افسوس که نرسیدیم تا عروسی و رقص محلی آنجا را نیز ببینیم. البته این افسوس برای خودم نیست چون به تعداد موهای کله کچلم عروسی این مناطق را رفته و دیده ام.

بازدید از پله های نادری که در زمان نادرشاه افشار، برای عبور سپاهیانش از کوه های سنگی منطقه، احداث شده اند نیز بعلت کمبود وقت و خراب شدن اتوبوس اجرا نشد. این پله ها در روستای کبکان و ابتدای پیچ های معروف الله اکبر احداث شده اند که البته به مرور زمان و بر اثر باران و عوامل طبیعی دیگر اکثرا از بین رفته اند ولی در حال حاضر آثار تعدادی پله بر جای مانده است. بعد از اتمام برنامه تیم به مشهد برگشت و من خواستم شبی را در باغ بمانم تا به کارهایش رسیدگی کنم. ساعت 21 که جویای احوال تیم شدم متوجه شدم که اتوبوس در راه (نزدیک قوچان) خراب شده است. هر چند با تاخیر ولی خدا را شکر همگی بسلامت به مقصد رسیدند.

12
اشتراک‌گذاری

27 دیدگاه

  1. برات

    واقعا قشنگ بود
    من که لذت بردم
    کاش من هم میومدم !

  2. مهوش

    سلام. عجب جاي قشنگي بوده. ممنون از گزارش قشنگت

  3. موژان

    به به! چه روستاى زيبایی دارين!
    بوى باران، بوى سبزه، بوى خاک
    شاخه هاى شسته، باران خورده، پاک
    آسمان آبى و ابر سپيد
    برگهاى سبز بيد
    عطر نرگس، رقص باد
    نغمه ى شوق پرستوهاى شاد
    نرم نرمک مى رسد اينک بهار
    خوش به حال روزگار!

  4. امیر جبلی

    سلام میثم جان،
    گزارشی که نوشتی بسیار عالی و دقیق بود. ماشالا قلم بسیار شیوایی داری.
    مجددا بابت زحمت‌هایی که روز برنامه کشیدی ازت ممنونم.

  5. باران

    خیلی قشنگ توصیف کردی. به ما خبر نمیدی اونوقت میگی جاتون خالی!

  6. رضا بنفشه

    سلام آقا میثم. بسیار لذت بردم
    به قول شاعر (سید حسن غزنوی)
    هر نسیمی که به من بوی خراسان آرد
    چون دم عیسی در کالبدم جان آرد
    موفق و پیروز باشید

  7. اسماعیل

    به به عالی بود

  8. مهدی کرامتی

    سلام میثم جان، ممنون بابت گزارش کاملت. کاش منم بودم.

  9. منطقه زیبایی بود بد نبود مارو هم دعوت میکردین.

    • میثم

      آیا برنامه های فنی و سنگین شما وقتی میذاره برنامه گل گشت هم بیایید؟ شما که ماشالله همیشه در سفرید و تیم اینور و آنور میبرید. اگر میدونستم دوست دارید حتما خبر میدادم

  10. علی

    خیلی زیبا

  11. فائزه

    واقعا لذت بردم
    خیلی خوب و کامل بود
    با دیدن عکسها انرژی گرفتم
    خدا قوت

  12. کیانوش انصاری

    زیبا بود همشهری عزیز

  13. پرویزظفراللهیاری

    درود بر تو مرد بزرگ کوهستان، گزارش بسیار کاملی را ارایه دادی. قلم شیوا و رسا و آمیخته به طنز گزارش تحسین برانگیز است.
    آفرین و مهر نگهدارت

  14. علی عظیمی

    میثم جان حرف نداری مرد .. نوشته ی بسیار زیبا ، برنامه عالی و طبیعت اون منطقه محشر بود .. ممنون بخاطر همه محبتی که داشتی ..
    در اوج باشی همیشه

  15. مریم

    همه چی رو خوب توضیح دادی فقط نگفتی تو این برنامه چند نفرو حسابی اذیت کردی!

  16. کاظم تبریزی

    سلام میثم جان. راستش چند سالیه که به سختی وقت میکنم به دربندی عزیز و باصفا سر بزنم واقعا مررررسی. داری ذهنمو تا کجاها پرواز میدی. تشکر از گزارش باصفات.

  17. علی و ابوذر

    سلام میثم جان دمتون گرم واقعأ که ما با دیدن این عکسها لذت میبریم.

  18. سمیرا دولت پور

    از این که این منطقه رو به دیگران معرفی می کنید سپاسگذارم. دانشجوی هنر دانشگاه تهران. موضوع پایان نامه من در مورد فرهنگ و هنر مردم کرد کرمانج شمال شرق خراسان.

  19. هومه

    سلام
    این سفرنامه بهتر و جذاب تر از تندوره بود. حالا میرم سراغ جوپار

  20. ملیحه

    منم می خوام بیام
    بابا منم درگزی م ولی نمی دونم مجا برم اخه تنها که نمیشه باید چند نفر باشند

  21. سلام ممنون که اومدین ایندفه برنامه گذاشتین خبر بدین شاید درگز باشم و بتونم ببام

  22. محروقی

    با سلام
    بسیار عالی بود. امیدوارم قسمت ما نیز شود که از آنجا بازدید کنیم.
    خصوصا پلکان نادری عجیب شگفت انگیز بود.

  23. مریم

    سلاااام…من عاشق طبیعتم… خیلی خیلی قشنگ بود مرسی
    چطوری باید با این گروه هماهنگ شم؟ هنوزم برنامه ی کوهنوردی دارید؟

ارسال پاسخ