نگاهی به فیلم جاده مالهالند اثر ستایش شده ی دیوید لینچ

ما فیلمهای فراوانی دیده ایم و به ساختار روایی آنها عادت کرده ایم. در همه این فیلمها، شخصیتی از ابتدای فیلم به ما معرفی می شود و بعد برای این شخصیت (که لازم نیست حتما یک فرد باشد) که حالا دیگر کمی با او آشنا شده ایم اتفاقی می افتد یا مشکلی پیش می آید و فیلم به همین شکل به نقطه اوج (که معمولاً در یک سوم پایانی آن قرار دارد) و بعد به پایان می رسد. اینکه تمام فیلمهایی که دیده ایم اینگونه اند نشان می دهد که برخلاف تصور ما، فیلم برشی از زندگی یک فرد (یا یک مکان یا …) نیست. هیچکدام از افرادی که در مورد زندگی آنها فیلم ساخته شده، در هیچ بخشی از زندگی شان طوری رفتار نمی کنند که به دیگران معرفی شوند و رفتارهایی از آنها سر بزند که چکیده سالها زندگی شان باشد. معیارهای یکسانی برای انتخاب صحنه هایی که برای مثلاً ابتدای فیلمها انتخاب می شوند بدون توجه به واقعیت موجود وجود دارد. اما فیلم جاده مالهالند از این قاعده مرسوم تخطی می کند.

اگر روایت داستان فیلم را خطی در زمان فرض کنیم که روی آن از رخدادها مطلع می شویم، مهمانی نامزدی کامیلا بعد از بیدار شدن دایان روایت می شود اما تحلیل ساختار فیلم نشان می دهد که پیش از بیدار شدن او رخ داده است. معمولاً در داستانها و فیلمها این تمایز به همین شکل یعنی فلاش بک ظهور می کند ولی عامل گیج کننده در جاده مالهالند این است که فیلم با یک فلاش بک آغاز می شود. البته نه یک فلاش بک معمولی. در حقیقت فیلم با یک رویا شروع می شود.

فیلم در ابتدا شخصیت خود یعنی دایان را به ما معرفی نمی کند. شکل روایت این فیلم مثل این است که برشی از زندگی دایان انتخاب شود و دست نخورده نشان ما داده شود. دایان به رختخواب می رود، رویا می بیند، برمی خیزد، قهوه ای دم می کند، روی کاناپه می نشیند، خاطراتی از گذشته در ذهنش مرور می شوند، ذهنش مشوش می شود و خودکشی می کند. و این با ساختار فرمالیته روایت در فیلمهای پیشین متفاوت است و البته عادت ما به همین ساختار فرمالیته است که باعث می شود فریب بخوریم. اولین شخصی که در فیلم با او روبرو می شویم شخصیت محوری فیلم قلمداد می شود. دختری با موهای سیاه که تصادف می کند. و حافظه اش را از دست می دهد و ما او را با نام نادرست ریتا می شناسیم بتی به عنوان شخصیت بعدی فیلم وارد می شود و به ما معرفی می شود: دختری که از کانادا آمده تا ستاره هالیوود شود. سوالی که ما طبق عادت انتظار داریم تا فیلم به آن پاسخ گوید این است که ریتا کیست؟ و فیلم به فریب دادن ما ادامه می دهد و حرکت خود را به سمت پاسخ به پیش می برد. در این میان شخصیت های دیگری نیز معرفی می شوند (آدام کشیر، مستر راک، کامیلا روتس، جوان قاتل و …) که امیدواریم در ادامه فیلم به جریان اصلی یعنی ریتا ارتباط پیدا کنند. اما کمی که از اواسط فیلم می گذرد همه چیز به هم می ریزد و فیلم تمام انتظارات ما را به هیچ می گیرد.

جاده مالهالند ساخته شده تا بارها و بارها دیده شود. در حقیقت این فیلم، فیلم نمایش در سالن سینما نیست. زیرا تنها با ابزاری مانند کامپیوتر و پشت میز شخصی است که می شود صحنه های مختلف فیلم را بارها و بارها دید و باهم مقایسه کرد. ابتدای فیلم را در مقابل انتهای آن قرار داد و از فنجانهای قهوه روی میز کافه ابتدای فیلم عکس گرفت تا آنرا با فنجان های خانه دایان یا کافه انتهای فیلم مقایسه کرد و یا نور آبی پشت سر ریتا را وقتی در اتومبیل نشسته است در مقابل نور آبی پشت سر دایان در اتومبیل قرار داد. آری ، جاده مالهالند را با موسیقی جذاب و تصویرهای زیبا و رویائیش باید مثل یک ویدئوکلیپ همواره تماشا کرد و لذت برد. شاید بیراه نباشد که بگوئیم لینچ با جاده مالهالندش به جنگ با سینما پرداخته است.

مالهالند درایو نسخه تکامل یافته تر سبکی است که در شاهکار لینچ «بزرگراه گمشده» همه بینندگان را میخکوب کرده بود. میزانسن های حساب شده‏، ترکیبات رنگ صحنه، موسیقی، صداها و تم آشنای فیلم نوآری زن موسیاه و زن بلوند (فرمول سرگیجه هیچکاک) و عوض شدن شخصیت ها و هویت ها مجموعه عواملی را تشکیل داده اند که به خلق یک شاهکار انجامیده که توانسته جایزه کارگردانی را از جشنواره کن بگیرد. ادیسه لینچ در جاده مالهالند بر امکان جایگیری شخصیت ها به جای یکدیگر استوار شده که از ناخودآگاه بر آمده اما این تمهیدی دیگر است برای او تا بتواند ساختار خطی داستانش را بشکند و فرمول مدرن روایی را (در برابر فرمول های کلاسیک فیلمنامه) جایگزین کند.

چهار شخصیت زن فیلم به نامهای بتی، ریتا، کامیلا و دایان هستند که دو به دو با هم عوض می شوند. فیلم تا زمان باز شدن جعبه جادو (که به مثابه سینما و دنیای لینچی است و در بزرگراه گمشده نقطه زندانی شدن فرد مودیسون و تغییر هویت او بود) روالی منطقی اما رازآلود دارد. یک سری کلیدها و گره های کلاسیک داستانی با یک ساختار فوق العاده قوی‎؛ منتها برای رسیدن به ساختار دایره ای (که در بزرگراه گمشده هم خیلی خوب از کار در آمده بود) جای شخصیت ها عوض می شود. نوعی تکنیک فاصله گذاری فوق العاده با روشی با منطق رویا. در این جابجایی بتی و دایان جای خود را با هم عوض می کنند و کامیلا و ریتا هم جای خود را با هم عوض می کنند.حتی دختر پیشخدمت هم که نامش دایان بوده به نام بتی تغییر نام می دهد.

زنی که به نظر دزدیده شده است بر اثر حادثه تصادف حافظه اش را از دست می دهد و وارد یک خانه می شود که بتی، دختری شهرستانی که برای بازیگر شدن به آنجا آمده،در آن زندگی می کند. آنها به دنبال هویت گمشده این زن که نام ریتا را برمی گزیند می گردند. ریتا به همراه خود مقدار زیادی پول و یک کلید آبی دارد. در این بین در کافه ای مردی را می بینیم که در کابوسش چهره ای وحشتناک را می بیند که پشت دیوار کافه است و مرد در اثر دیدن او می میرد. کارگردانی را می بینیم که زندگی اش از هم پاشیده و مجبور است دختری به نام کامیلا را در فیلمش بازی دهد و شخصیتی به نام کابوی (همچون ناخودآگاه کارگردان) او را به ادامه کار تشویق می کند و زن و مردی با لباس های خلافکارها از داخل کافه بیرون می آیند.

بتی و ریتا در جستجوی هویت ریتا، در کافه به پیشخدمتی به نام دایان بر می خورند و این کلیدی می شود برای ریتا. او این نام را می شناسد. پس از روی دفترچه تلفن به دنبال دایان سلوین می گردند، به خانه او می روند و او را با چهره ای متلاشی شده (شبیه به همان چهره کریه پشت دیوار که مرد از او می ترسید) مرده می یابند. در ادامه به یک تئاتر ایتالیایی می روند و جعبه جادو را پیدا می کنند. یعنی آنها یک کلید داشته اند و برای آن به دنبال قفل می گشته اند. با باز کردن درب جعبه توسط کلید آبی، وارد دنیای لینچی می شویم و معمای شخصیت ریتا به نحوی با تغییر شخصیت ها باز می شود. در اینجا ریتا تبدیل به کامیلا می شود که با دایان سلوین که همان بتی است رابطه ای عاشقانه دارد و با عشقی ه م ج ن س خواهانه با او زندگی می کند که شبیه رابطه بتی و ریتاست.

کامیلا برای بازی در فیلمی به کارگردانی آدام انتخاب شده و به تدریج از دایان فاصله می گیرد و دایان در دنیایی از توهم و حسادت به زندگی خود پایان می دهد. پیش از آن البته با لباس های خلافکارها در کافه به مردی پول می دهد تا کامیلا را سر به نیست کند و این نقطه از نظر زمانی همان ابتدای فیلم است که کامیلا دزدیده می شود. یعنی دایره کامل می شود. روح دایان هم چون جسدش دفن نشده با چهره کریه در پشت دیوار کافه در کنار آتشی نشسته و با حسرت به اشتباه خود می اندیشد.

در فیلم بولوار مالهالند (نام دیگر فیلم جاده مالهالند) تغییر هویت ها منطقی تر از بزرگراه گمشده در آمده، عناصر سوررئال همچون آدم کوتوله ها و جعبه سحر آمیز با اجزاء فیلم عجین شده اند و ساختار بصری فیلم هم در اوج قرار گرفته است. نگاه کنید به صحنه پس از عشق بازی ریتا و بتی که آنها را در عالم خواب به صورت یک روح در دو بدن نمایش می دهد و با ترکیب چهره آنها بر روی هم به ترکیبی پیکاسویی می رسد. گویی این دو با هم به کمال رسیده اند و مکمل شخصیت یکدیگرند. توجه به تمامی جوانب تصویری در ترکیب رنگها و چیدمان صحنه، کنتراست های صدایی و تصویری با کاتهای پرشی و موسیقی هماهنگ با تصاویر، نشانگر اوج اقتدار و پختگی کارگردان است. حتی رنگ صورتی که برای خراب کردن جواهرات توسط آدام استفاده می شود کاملا با لباسها و صحنه ها همخوانی دارد و حوله ای که ریتا به خود می پیچد با پس زمینه از لحاظ رنگی هماهنگ است و دقت در کوچکترین عناصر ساختاری سبب خلق شاهکاری دیگر از لینچ می شود. شاهکاری که هر فریم آن می تواند یک تابلوی نقاشی باشد که خالق آن نقاشی است چیره دست در عرصه نمایش پیچیدگی های روح انسان.

معرفی فیلم جاده مالهالند – کارگردان دیوید لینچ

نقد فیلم جاده مالهالند – اثر تحسین شده دیوید لینچ کارگردان نامتعارف سینمای جهان – امید عزتی

3
اشتراک‌گذاری

ارسال پاسخ