این بار نوبت «بهمن» بود که نان کولبران را به نرخ جانشان بگیرد

کولبران (حمل کنندگان) به افرادی گفته می شوند که برای کسب درآمد زندگی خود مجبور به حمل غیرقانونی اجناسی بین دو طرف خط مرزی می شوند.

کولبران بیشتر در استان های آذربایجان غربی، کردستان، کرمانشاه و سیستان و بلوچستان مشغول به کولبری هستند. آن ها به خاطر بیکاری و از روی ناچاری و در قبال دستمزد ناچیز اقدام به حمل و ورود کالای خارجی از نقاط غیررسمی و بدون مجوز گمرکی می کنند.

کالای مورد نظر که طبق تعریف قانون قاچاق محسوب می شود بر روی پشت کولبرها و یا از طریق حمل با حیوان بارکش از مناطق صعب العبور مرزی به داخل شهرها و روستاهای مرزی انتقال داده می شود. بیش تر این اجناس تلویزیون، کولر، بخاری، سیگار، لاستیک خوردرو، پوشاک و منسوجات است. کولبری در استان های مرزی بیش تر رواج دارد و جزو یکی از خطرناک ترین کارها در ایران محسوب می شود. بیش تر افراد کولبر را جوانان و افراد میانسال تشکیل می دهند که فقط برای امرار معاش روزانه خود روی به این شغل خطرناک آورده اند. بازه سنی این کارگران بین 13 الی 60 سال است. هرساله بیش از صدها نفر از کارگران کولبر جان خود را در مرزهای کشور ایران از دست می دهند. بیشتر آن ها در حین گذر غیرقانونی از مرز مورد تیراندازی نیروهای مرزی قرار می گیرند. بیش ترین آمار کشته شدگان کولبر به شهرهای مریوان، سردشت، اشنویه، بانه، نوسود و کرمانشاه تعلق دارد.

اگر مأموران مرزی هم کاری به کار کولبران نداشته باشند، ظاهرا ابر و باد و مه و خورشید نخواهند گذاشت به راحتی امرار معاش کنند؛ وضعیتی که تا مسئولان برای رفع آن تدبیری نیاندیشند، به جان باختن شماری از جوانان وطن منجر خواهد شد که بیش از بسیاری شان ثابت کرده اند اهل کارند، اما مجال برایشان فراهم نیست.

تابستان گرم باشد یا زمستان سرد، از آسمان آتش ببارد یا باران و برف، هستند شماری از هموطنان مان که برای کسب روزی، چاره ای جز زدن به کوه و دشت و باربری در شرایط بسیار سخت ندارند. امثال کولبرانی که کماکان به نرخ جان، نان می خورند.

مردمان زحمت کشی که باید ساعت های متمادی از کوه و دره بالا و پایین بروند و بار حجیم و سنگین زندگی را به دوش بکشند؛ اما گاه یک گام اشتباه برداشت یا گذاشتن می تواند طومار حیات شان را بپیچد. مثل حکایت دردناکی که روز گذشته (نهم بهمن 95) در ارتفاعات سردشت برای شماری از کولبران این دیار رخ داد و به رغم حضور نیروهای امدادی و شمار زیادی از اهالی منطقه در محل حادثه، فرجامی تلخ یافت.

ریزش بهمن در حوالی روستای «بیوران علیا» (سرچشمه قره دان)، در 10 کیلومتری شهر سردشت (استان آذربایجان غربی) در ساعت 20:40 دقیقه شامگاه شنبه – که به گرفتار و مدفون شدن 16 تن منجر شد و بسیج همگانی برای یافتن ایشان را به دنبال داشت – متأسفانه به جان باختن چهار تن از کولبران و وارد آمدن جراحات و آسیب هایی به شماری دیگر از ایشان منجر شد.

علی یک شب رفت و دیگر برنگشت

روزنامه «اعتماد» با پدر و معلم دانش آموز کولبری که جانش را در بهمن از دست داد، گفت و گو کرده است.

«علی 18 سالش بود. روزها در مدرسه درس می خواند و ظهرها از مدرسه که بر می گشت می رفت سیم کشی ساختمان. از بچگی هزینه درس و مدرسه اش را خودش تامین می کرد اما این بار نمی دانم چه شد. با رفیق هایش قرار گذاشتند و برای 150 یا 200 هزار تومان پول نقد زجر و سختی این راه را به تن شان خریدند و رفتند کولبری. حالا ما ماندیم و جای خالی علی در خانه.»

اینها را پدر علی محمدزاده ساکن روستای بیوران علیای سردشت می گوید. علی محمدزاده یکی از کولبرانی است که سه شنبه همراه با 15 نفر دیگر با بار خشکبار به مرز عراق زدند و گرفتار بهمن شدند. او به همراه 3 نفر دیگر جانش را از دست داد. هوا برفی بود و عده ای احتمال بهمن را از قبل داده بودند و به خاطر همین برگشتند اما چند نفری که به هر دلیل راضی به بازگشت نبودند، ماندند و زیر برف ها جان باختند. آن ها که از نیمه راه برگشته بودند، خبر گرفتار شدن بقیه را به اهالی دادند و گروه های نجات خودشان را به محل حادثه رساندند. اما از 16 نفر 4 نفر که ضعیف تر بودند تسلیم مرگ شدند و 6 نفر راهی بیمارستان.

پدر علی می گوید: «این نخستین باری بود که علی همراه با دوستانش برای کولبری به جاده زد. هنوز که هنوز است من و مادرش باورمان نمی شود که پسرمان توی جاده یخ زده. جثه اش ضعیف بود و تحمل سرما را نداشت. اگر می دانستیم، نمی گذاشتیم برود. خواهرش به ما خبر داد که رفته.»

پدر علی محمدزاده درباره آن شب تعریف می کند: «آن شب سه گروه برای کولبری به جاده زدند که علی در گروه دوم بود. با سه نفر از دوستان هم سن و سالش قرار گذاشته بود و برای 150 یا 200 هزارتومان این خطر را به جانش انداخت و به خانه برنگشت. آن ها قرار بود بار خشکبار به آن طرف مرز ببرند.»

پدر علی دو ماه در خانه نبود و برای سفر کاری سردشت را ترک کرده بود. در این مدت خرج زندگی بر دوش علی بود. محمدزاده درباره روز حادثه می گوید: «صبح روز بعد از این اتفاق یکی از اقوام مان با من تماس گرفت و گفت که هر جا هستم خودم را به سردشت برسانم. وقتی برگشتم آدرس بیمارستان را به من دادند و وقتی برای دیدن علی رفتم دیدم به جای خودش بدن بی جانش روی تخت بیمارستان افتاده. مادرش هم به بیمارستان آمده بود، با من شروع به گریه و زاری کرد.»

پدر علی بریده بریده صحبت می کند و میان حرف هایش وقفه می افتد. هنوز یک ساعت از تمام شدن مراسم ختم پسرش نگذشته. صدای گریه ها و فریادهای مادر علی هم از پشت تلفن می آید. محمدنژاد می گوید: «علی از همان بچگی برای تامین هزینه های درس و مدرسه اش بیرون از خانه کار می کرد. تکنیسین برق بود و سر ساختمان می رفت و خانه های مردم را سیم کشی می کرد. ساعت دو و نیم از مدرسه به خانه می آمد، ناهارش را می خورد و می رفت سر کار. من نظامی هستم و الان در بازار آزاد کار می کنم اما زندگی با نداری آن هم در شهری که هیچ کاری در آن نیست، سخت است. تقریبا بیش تر بچه هایی که اینجا مدرسه می روند برای تامین هزینه درس شان کار می کنند.»

میان صدای ناله ها و گریه هایی که از داخل خانه پشت گوشی تلفن می آید صدای دختر کوچکی هم می آید. این صدای خواهر علی است که 9 سالش است. از میان اعضای خانواده تنها او می دانست که علی برای کولبری به مرز رفته. حالا داغدار است و اشک می ریزد که چرا موضوع را به بقیه نگفته تا جلویش را بگیرند. محمدنژاد می گوید: «دخترم که در کلاس سوم ابتدایی درس می خواند دیروز انشایی برای برادرش نوشته بود که برادرم یک شب در برف ها از خانه بیرون رفت و دیگر به خانه بازنگشت. مادرش با گریه و زاری علی را از خدا می خواهد. همه مردم سردشت با ما عزادار شده اند اما این وضعیت تا کی باید ادامه داشته باشد؟ تا کی باید پسرها و مردهای ما به خاطر بی کاری و بی پولی برای 150 هزار تومان پول در سرما و گرما، در زمین های پر از مین به جاده ها بزنند و کشته شوند؟ همین دیشب دوباره صد نفر برای کولبری به جاده زدند و هنوز معلوم نیست برگردند یا نه.»

صبح روزی که علی در بهمن گرفتار شد، خبر فوتش دهان به دهان چرخید. آقای مولانی، دبیر ادبیاتش آن روز صبح، وقتی برای رفتن به کلاس درس راهی شد ماجرا را از اهالی شهر شنید. به کلاس آمد و به جای علی عکسی را دید که همکلاسی هایش روی صندلی گذاشته بودند. او به «اعتماد» می گوید: «علی دانش آموز کلاس سوم دبیرستان بود. من به او و همکلاسی هایش ادبیات درس می دادم. در راه مدرسه بودم که از اهالی شنیدم علی همراه با دوستانش برای کولبری به جاده زده و گرفتار بهمن شده. آن روز بچه ها عکس علی را روی صندلی اش گذاشته بودند و همه ناراحت بودند و گریه می کردند. همه با هم کلاس را تعطیل کردیم و به خانه علی رفتیم تا با خانواده اش همدردی کنیم.»

دانش آموزان سردشتی اغلب کولبری می کنند

معلم علی سال هاست که در دبیرستان های سردشت تدریس می کند. او درباره دانش آموزانی که با وضعیت علی در روستاهای سردشت زندگی می کنند، می گوید: «در سردشت مرگ و مرز با هم یک معنی دارند. دانش آموزانی که برای کولبری به جاده می زنند زندگی شان را کف دست شان می گیرند و بقیه اش بازی سرنوشت است که دوباره به خانه برگردند و خانواده های شان را ببینند یا نه. در سردشت کار نیست و جوان ها و نوجوان ها از روی نداری و ناچاری این کار را انجام می دهند. هر بار که عکس علی را در گوشی ام در کنار دوستانش می بینم، درد می کشم بیشتر از این که بارها و بارها این اتفاق می افتد و کاری هم نمی شود برای آن انجام داد. تنها کاری که می توانم انجام دهم این است که به این بچه ها برای درس های شان سخت نمی گیرم، چون می دانم وظیفه یک خانواده بر دوش شان است. بچه ها آن روز در کلاس درس می گفتند ای کاش زودتر می فهمیدیم که علی قرار است به جاده بزند و جلویش را می گرفتیم یا کمکش می کردیم.»

او ادامه می دهد: «معمولا دانش آموزان زیادی که در شهرهای مرزی درس می خوانند کولبری می کنند اما هیچ وقت در مدرسه یا پیش دوستان شان این را نمی گویند. من در سال های خدمتم دانش آموزان زیادی را داشتم که چون سرپرست خانواده های شان بودند، مجبور بودند هر طور شده هزینه زندگی شان را از راه کولبری تامین کنند.»

14
اشتراک‌گذاری

ارسال پاسخ