صعود قلم یا قدم؟

گرچه غروب زیبای الوند را نمی بینم و ابرهای باران زای سیاه رنگ چمباتمه زده بر ارتفاعات، مانع تماشای این زیبایی اند اما گردش عقربه های ساعت شماطه دار و تیک تیک ثانیه ها مرا به غروب نوید می دهد که باز شبی در راه است و اگر بی برنامه باشیم، گذرش طولانی است.

شبی که اگر به شادی بگذرد هر ساعتش ثانیه ای است و اگر به درد و گرفتاری هر ثانیه اش به ساعتی می ماند.

این روزها انگار دردها و غصه هایمان هم هوشمند شده اند و خوب می فهمند که باید نیمه شب قلقلک مان دهند و تا صبح، بیمار آزاری کنند، هیچ کاری هم که نتوانند بکنند فکر و خیال مان را خارش می دهند.

این روزها به دلیلی اسید شبکه های اجتماعی و گروه های مختلف را سرک می کشم و از بینابین شان برای خود سوژه انتخاب می کنم و این بار به بهانه مرتضی صالحی که دوستان را تشویق برای رای دادن به میزبانی صعود قلم می کند چند خطی می نویسم.

یاد دوستان قلم به دست کوهنویس می افتم، اصلا بهانه امروز همین است، آنانی که روزی برای حضور در کنار هم و به بهانه “صعود قلم” و میزبانی که جز رحمت نداشت دست و پا می شکستند و حالا حال ندارند دست و پای خود را برای حضور در برنامه زحمت دهند.

یاد بیماری خود و هموطنانم می افتم که در مقابل صله ارحام خانواده، پدر و مادر، اقوام و دوستان، این جمله نقل زبان مان است که: “شرمنده؛ وقت نشد”. غافل از اینکه ما استاد وقت کشی هستیم و بهتر است به جای این جمله پوسیده که تار و پودش گسسته است بگوییم: حس نداشتم، همت نداشتم، حال نداشتم

حالا بعد از مدت ها همین را باید به خود تعمیم دهیم که حتی برای رای دادن هم گاهی وقت را بهانه قرار می دهیم، در حالی که خود بی قراری پنهان داریم و بی برنامگی مان باعث و بانی اجرای ضعیف و حتی رو به تعطیلی رفتن “صعود قلم” است.

به یاد بیاورید شور و اشتیاق حضور در صعود ششم، خرپاپ، قلعه موران و … راستی آن حس و حال کجا رفت؟ اگر نگوییم مرد پس چه بگوییم که معنا را کامل کند.

آری؛ این روزها گپ و شکاف بین دوستان به بهانه های گوناگون که ذکرش عمق بیشتری بدان می بخشد را وا می نهیم و همه را گردن، گردن شکسته ای بنام “شبکه های اجتماعی” می اندازیم.

تخصصی در احیا ندارم اما می دانم که صعود قلم به صورت اورژانسی باید تحت درمان قرار گیرد، شاید توان من همین دو خط دعایی باشد همانند دعانویسان که باید بر پارچه ای سبز بست و چون طفلی بر دوشش سنجاق کرده تا از بلایا به دور گردد.

دوستان دیروز و کافه کوهی ها که به بهانه آن، حتی از استان های دیگر هم میهمان داشتند را چه شد؟ سلیقه های متفاوت مبدل به عقیده های متفاوت و آن هم باعث قبیله گرایی و سرانجام انشقاق قومیتی شد و شرط حضور را عدم حضور کس کسک گذاشتند و آرام آرام چون کوهنوردی مانده در نقطه مرگ با کمبود اکسیژن، به مرگ سفید مبتلا و خاموش شد.

شاید بتوان قلب تشکیلات وب نویسان کوهنورد را همان کافه کوهی نامید که مرکز وفاق و البته اختلاف شد، و یا نه کمی منصفانه تر از صعود سبلان و پولکی شدن و مهمان آوردن و به هر بهایی هزینه گرفتن، آنهم از ناچاری و شاید اجرایی حاشیه دار. ورود غریبه هایی که قصد و غرض دیگری داشتند، آنچنانکه دیگر وبلاگ نویسان حاضر، خود را غریبه می دانستند و راه را برای حضور مجدد مهیا ندیدند.

روده درازی بس است که این روزها نوشتن برای چون منی، سهل تر از اندیشیدن شما خواننده گرامی است. اگر هم بر من و این نوشتار خرده بگیرید می پذیرم چرا که این دلنوشته ای است متکی بر توان و محفوظات. فقط خواستم بگویم دل من هم برای دیدار دوباره دوستان تنگ شده است، هر چند ممکن است من یا شما “حس حضور” نداشته باشیم.

آری؛ این روزها قلم هایمان در شبکه های اجتماعی همچنان فعال است و هر یک به صورت جزیره ای می نویسیم و وبلاگ هایمان به خواب رفته و قدم هایمان سست گشته و شدیدا نیاز به جایگزینی قدم به جای قلم احساس می شود.

این مطلب، دلنوشته ای است از علی بیات یکی از وبلاگ نویسان کوهنورد که در وبلاگ دیار الوند منتشر شده است.

8
اشتراک‌گذاری

1 دیدگاه

  1. علی

    دوست عزیز متاسفانه شکاف بین کوهنویسان چنان شده که خود نیز باور کرده اند که مطالبشون رو کسی نمیخوانند امروزه مدرک گرایی و مادیات در کوهستان سبب شده تا دیگه به اون هدف کوهنویس کمتر توجه کنند کوهنویسی که از وجودش می نوشت تا راهنمای صعود کنندگان باشد امروز شده نظاره گر صعودها با راهنمایان مجلی بدون تجربه و گاها اتفاقات ناگوار در این صحنه شاید دیگر قلم کوهنویس اون معجزه کوه را فراموش کرده یا اینکه کوهنورد اخلاق کوه را به دیار فراموشی سپرده است و این باعث شده تجدید دوباره ای در باره صله ارحام کوه و کوهنویس و کوهنورد شروع شود ببخشید به امید آنروز یا علی از دیار آلپ ایران اشترانکوه

ارسال پاسخ