دماوند مثل همیشه دارای جذابیت های بی شماری است. من نیز مانند هر کوهروی دیگری در این آب و خاک، آرزوی رسیدن به بام ایران را داشته و دارم. این اشتیاق و آرزو به فاصله دو سال از شروع کوهنوردیم محقق شد و در اولین تجربه تلاش برای صعود به قله هم چنین اولین سرپرستی یک صعود نه چندان ساده؛ موفق به دیدار با دماوند و نوازش کردن این دیو سپید ولی دوست داشتنی شدم. سال 90 بود که با تیمی 4 نفره و از رخ جنوبی دماوند، چنین برنامه ای را اجرا کردیم. گزارش اش را می توانید اینجا بخوانید.

پس از دیدار اول با دماوند، با خود عهد کرده بودم که سالی یکبار به دیدار این کوه زیبا و ارزشمند که نماد ملی ما ایرانیان هم هست بروم، نمادی که متاسفانه یک رقیب قدرتمند پیدا کرده است. آنهم رقیبی ساخته دست بشر بنام برج میلاد که مردم برای رفتن و دیدنش پولهای آنچنانی خرج می کنند و مسئولان شهر برای آن میلیاردها ریال خرج کرده تا در نگهداری و زیباسازی آن مبادا تعللی صورت بگیرد ولی برای قله دماوند که توی این دنیا تک است و هیچ گروه مهندسی و دولتی نمی تواند آنرا بنا کند هیچ اقدامی صورت نمی گیرد و بی توجهی به آن چه بسا روزی آنرا به زباله دانی تبدیل کند. دماوند اکنون نیز حال و روز خوشی ندارد و حتی کوهنوردانی که از این محیط استفاده می کنند و باید بزرگترین حامیانش باشند متاسفانه در حفظ و نگهداری آن هیچ همتی به خرج نمی دهند. حتی به خود زحمت نداده تا زباله هایشان را به پایین حمل کرده تا از آلوده شدن محیط پاک دماوند جلوگیری کنند. این بخش را با الهام از مقاله ای با همین موضوع نوشته استاد گرانقدر رضا زارعی (رئیس فعلی فدراسیون کوهنوردی) و وبلاگ ایشان به نام کوه قاف که در ماهنامه کوه هم به چاپ رسیده بود نوشتم.

بهرحال دیدار من در سال 91 بنا به دلایلی محقق نشد و در سال 92 نیز تا کنون موفق به ناز کردن قله نشده ام. دی ماه 92 طی تلاشی که بر روی قله داشتیم متاسفانه موفق به دیدار با قله نشدیم ولی برنامه فوق العاده خوب و پر از تجربیات گرانبها و زیبایی را داشتیم. قضیه ناز کردن را هم برای شما بگویم بهتر است. چون اکثر کوهنوردان وقتی به قله ای صعود می کنند در اصلاح خودشان می گویند ما قله را زدیم. که به اعتقاد من واژه بسیار نامانوس و نامناسبی است. مگر قله زدن دارد؟ قله به این زیبایی که پر از حس قشنگ است و آرامشی عجیب به ما می دهد چرا باید این چنین با بی مهری مواجه شود؟ اصلا بگذارید ببینم شما جرات دارید کوه به این باعظمت و استواری را بزنید؟ خودم در یکسال اول کوهنوردیم به مرور که با اصطلاحات کوهنوردی آشنا می شدم چندین بار این کلمه را بکار بردم ولی بعد از چندین ماه واژه جدیدی را جایگزین آن کردم و آن این بود که قله را باید نوازش کرد و این تعویض واژه شاید بخاطر صحبت های استاد ارزشمند و گرانقدرم جناب آقای کدخدایی بود که یکبار کلمه ناز کردن قله را بکار برد. اخیرا هم گزارش صعود به دماوند استاد گرامی جناب آقای حسن نجاریان را در فصلنامه کوه مطالعه می کردم که به چنین موردی اشاره کرده بودند و احساس بدشان را از بکار بردن جمله “میریم قله را می زنیم و بر می گردیم” که توسط تعدادی کوهنورد بیان شده بود را بیان کرده بودند.

روز سه شنبه 24 دی ماه به منظور اجرای برنامه زمستانی دماوند و احتمالا صعود، به همراه یکی از دوستانم با قطار راهی تهران شدیم. در واقع این صعود را به منظور یادمان مهدی عمیدی دوست، مربی و هیمالیانورد خوب و گرانقدر خراسانی؛ با همکاری باشگاه کوهنوردی راهیان سبز طراحی کردیم. شب در رستوران قطار با یک دوست جدید آشنا شده و تا پاسی از نیمه شب گفتیم، خوردیم، خندیدیم و لذت بردیم. آقای مهندس دادخواه فرد همینجا از حس خوبی که به ما دادید و شب خوبی که در کنارتان گذراندیم سپاسگذاری می کنم.

قرار بود در تهران بعد از دیدار با یکی از دوستانمان بنام مهندس بغدادی در دفتر کارش و انجام خریدهای باقی مانده و … با اضافه شدن همنورد دیگرمان راهی قرارگاه فدراسیون کوهنوردی واقع در منطقه پلور شویم. محبت های بی دریغ مهندس بغدادی که بسیار به ما لطف کردند نیز به ما روحیه ای دو چندان داد و بعد از صرف ناهار، با ایشان خداحافظی کرده و راهی جاده دماوند شدیم.

زمانبندی برنامه درست پیش نرفت و ما بجای اینکه ساعت 14 در پلور باشیم ساعت 18 عصر به آنجا رسیدیم. البته چندان هم مهم نبود چون ما در هر صورت آن شب را باید در قرارگاه فدراسیون واقع در پلور سپری می کردیم. در مسیرمان در جاده هراز، در کنار مرقد امامزاده هاشم لوبیا و آش گرمی خوردیم که در آن سرما و هوای برفی، فوق العاده بود. شب را در حال آماده سازی وسایل و بستن کوله ها بودیم که همنورد دیگری هم به ما اضافه شد؛ آقا محمد از شیراز. به مانند همه کوهنوردان طی چندین دقیقه دوستان نزدیکی شدیم و با هم یک گروه تشکیل داده و در واقع یک تیم 4 نفره شدیم.

شب را دور هم سپری کردیم. گوشیها و دوربین ها شارژ شدند، کوله ها بسته شد، لوازم باقی مانده خریداری شد، خودمان را به یکدیگر معرفی کرده تا بهتر با هم آشنا شویم و در پایان هم بین خودمان سرپرست تیم را تعیین کردیم. با توجه به اینکه یکی از دوستان جدیدا دوره مربیگری درجه 3 کوهپیمایی خود را با موفقیت گذرانده بود خودم به ایشان اعتماد کرده و وی را برای سرپرستی مناسب دیدم و در پایان هم انتخاب همگی همانی شد که انتخاب من نیز بود. البته در طول برنامه فهمیدم داشتن مدارک و گذراندن یک دوره خاص در کوهنوردی هیچوقت فاکتور مناسبی برای انتخاب سرپرستی نبوده و نیست. بنا بر گفته بزرگان کوهنوردی، تجربیات گذشته و اصول کوهنوردی، در یک برنامه کوهنوردی “تجربه” حرف اول و آخر را می زند. سرپرستی نیز دانش و مهارت های خاص خودش را می طلبد.

برنامه ریزی نه چندان خوب و اشکال در مدیریت زمان برنامه از همان شب اول شروع شد جایی که سرپرست برنامه اعلام کرد فردا صبح ساعت 8 بیدارباش و 9 حرکت می کنیم. شب را گذراندیم. من بعلت مشکل سرماخوردگی که باعث نارسایی هایی در سینه و گلویم شده بود خیلی خوب استراحت نکرده و صبح یک جورایی روبراه نبودم. صبح از پنجره بیرون را تماشا کردم، با دیدن بارش برف خیلی خوشحال شدم. امسال در مشهد و شهرهای اطراف اصلا برف نیامده است. با دیدن برف ذوق زده شدم.

صبحانه را خوردیم. وسایل تعدادی از همنوردان هنوز جمع نشده بود و این یعنی اینکه “بچه ها از برنامه عقب هستیم هاااااا”. ولی کو گوش شنوا! برنامه ریزی و هماهنگی های قبلی متاسفانه در اجرای بهتر برنامه تاثیر منفی گذاشت جایی که راننده هماهنگ شده قبلی نیامد. طی دو ساعتی که در قرارگاه منتظر آقای سالکی (راننده جدید) بودیم بیرون رفتم و مشغول عکاسی از محیط اطراف شدم. مدت زمان هماهنگی مجدد با آقای سالکی و رسیدن به منظقه ما را به ساعت 11:30 ظهر نزدیک کرد. در این ساعت ما در ابتدای جاده خاکی به سمت مسجد امام الزمان یا همان گوسفندسرا بودیم که شروع کارمان بود. بعد از پیمودن مسیرهای پیچ در پیچ و اشتباه (به لطف GPS) که خطای بسیار زیادی داشت بالاخره در ساعت 4 عصر به گوسفندسرا رسیدیم.

در گوسفندسرا، افراد تیم دو نظر متفاوت با یکدیگر داشتیم. من و محمد اصرار به ادامه برنامه و عماد و احمد هم مصر بودند که در اینجا بخوابیم و فردا حرکت کنیم. من برای ادامه مسیر دلایل زیر را داشتم:
1. باتوجه به اینکه روز اول بود، تیم سرحال و بدون خستگی بود.
2. هوا بسیار عالی بود و حتی یک ابر در آسمان دیده نمی شد.
3. بادی در کار نبود و سرمایی احساس نمی شد.
4. با توجه به مسیر صعود که بر روی یال خومه بود، برفکوبی زیادی نداشتیم. چون باد همه برفها را پراکنده کرده بود.
5. هوا بمرور که رو به تاریکی می رفت مشخص می شد که یک شب مهتابی در پیش داریم. چون ماه قبل از غروب خورشید در آسمان دیده شد.
6. تجهیزات لازم و فنی را داشتیم و نگرانی بابت این موضوع نداشتیم.
7. با توجه به اینکه نیاز به هم هوایی هم داشتیم اگر شب را در ارتفاع 4000 کمپ می زدیم پروسه هم هوایی نیز بخوبی انجام می شد.
و …

به نظر من، تنها دلیلی که می شد به ادامه دادن مسیر و راهپیمایی در شب ایراد گرفت همان تاریکی هوا بود که بر طبق توصیه های بزرگان کوهنوردی و اصول کوهنوردی، راهپیمایی در شب کار عاقلانه ای نیست. حال اگر خطراتی در بین راه اعضا را تهدید کند! اینکار به هیچ وجه درست نمی باشد و شاید بتوان آنرا یک ریسک تلقی کرد. ولی هر چه فکر کردم دیدم خطر خاصی ما را تهدید نمی کند. این تصمیم بستگی به شرایط روحی-روانی و جسمی افراد همچنین وضعیت آب و هوایی منطقه و … دارد که خوشبختانه همه چیز بر وفق مراد بود. با آن شب مهتابی و در نبود سرما و باد بهترین تصمیم به نظر من صعود بود نه استراحت.

بهرحال تصمیم بر این شد که دو تیم شویم بطوری که تیم اول به مسیر ادامه داده و در ارتفاع 4000 هزار متر کمپ خود را برپا کرده و شب را در همانجا سپری کنیم تا فردا تیم دیگر به ما ملحق شود. تیم دیگر هم در گوسفندسرا شب را سپری کرده و شب برای برنامه ریزی ادامه صعود با هم در تماس باشیم. ما به مسیر ادامه دادیم و خودمان را به ابتدای یال خومه رساندیم. هوا کم کم تاریک، ولی نور و روشنایی ماه بزودی نمایان تر و هوای منطقه روشن شد؛ بطوری که برای پیشروی اصلا نیازی به هدلامپ (چراغ پیشانی) نداشتیم. راهپیمایی مان تا ساعت 9 شب ادامه داشت. در این هنگام به چندین صخره رسیدیم و مسیرهای خطرناکی که برای راهپیمایی در شب بسیار خطرناک بودند توی مسیرمان قرار داشتند. حدودا در ارتفاع 4000 متر یا کمی بالاتر بودیم.

با توجه به خستگی، راهپیمایی شبانه و حمل کوله های سنگین، مدت زمان رسیدن به پناهگاه بارگاه سوم را حدودا 2 ساعت تخمین زدم. با خودم بیشتر که فکر کردم دیدم با این شرایط و خطرناک بودن مسیر ادامه راهپیمایی چندان عاقلانه نیست لذا همانجا با محمد مشورت کردم و برای کمپ زدن نظرش را جویا شدم. محمد ابتدا اصرار داشت “این تیکه را هم بریم تا به پناهگاه برسیم، توروخدا میثم رسیدیم هااا اگه به پناهگاه برسیم خیالمون راحت تره”. حرفهایش درست بود ولی خب بحث خطرناک بودن صخره ها و خستگی بود که امکان داشت دچار حادثه شویم. با اصرار من در نهایت محمد نیز قبول کرد که در همین نقطه کمپ مان را برپا کنیم.

برای تعیین مکان چادر نظرات متفاوتی داشتیم. جایی که محمد اصرار به چادر زدن داشت بر روی یال قرار داشت و باد صبح و احتمالا شب ما را اذیت می کرد، همچنین محل انتخابی ایشان بر روی سنگها قرار داشت. در نهایت نظر مرا اجرا کردیم، در پناه یک سنگ بزرگ و بدور از جریان باد، برفهای زمین را حدودا یک متر کندیم بطوریکه یک سطح صاف ایجاد شد، تکه های برف که بصورت قالب های برفی بود را هم بعنوان دیوار استفاده کردیم و کمپ مان را برپا کردیم. خوشبختانه جای مناسبی بود و تا صبح راحت و بدون مشکل استراحت کردیم. البته من کمی سردرد داشتم و احساس تهوع که فکر می کنم از اثرات ارتفاع بود. بعد از چند دقیقه بهتر شدم ولی نتوانستم شام بخورم. ارتفاع زدگی من بعلت کمبود آب بود. کمبود آب در هنگام صعود در ارتفاعات بالا خودش را بصورت ارتفاع زدگی نشان می دهد. متاسفانه در هنگام صعود احساس تشنگی نکردم و بر طبق توصیه ها در هنگام صعود “حتی اگر تشنه هم نمی شوید آب بنوشید” ولی متاسفانه من زورکی هم نمی توانستم آب بنوشم. بهرحال مشکل من نیز رفع شد. شب بخیر محمدجان!

از 4 صبح که بیدار شده بودم صدای باد و برفهایی را که با خودش برروی چادر ما می پاشید را می شنیدم. احساس کردم هوا ابری شده و بارش برف شروع شده است. تا صبح چند بار دیگر غلت زدم و نتوانستم بخوبی بخوابم. بالاخره ساعت 7 صبح بیدار شدیم. سری به بیرون زدم خورشید در حال طلوع بود و هوا کاملا صاف ولی باد شدیدی می وزید. دوربین را با خودم برداشتم و در اطراف مشغول عکاسی شدم. ولی بزودی برگشتم چون باد خیلی شدید بود و نزدیک بود مرا به پایین دره پرت کند. طبق صحبتی که دیشب با محمد داشتم قرار شد برای صعود فردا، باتوجه به هوا و وضعیت تیم پایین تصمیم بگیریم. دیشب ارتباط ما با تیم پایین برقرار نشد امروز هم همینطور. لذا صبحانه خوردیم و در حین خوردن صبحانه مشورت برای ادامه برنامه هم ادامه یافت. با توجه به بی اطلاعی از تیم پایین و باد شدیدی که می وزید تصمیم گرفتیم برگشته و صعودمان را به برنامه دیگری موکول کنیم. طبق گفته یکی از بزرگان کوهنوردی “هیچ کوهی ارزش حتی یک انگشت انسان را ندارد که بخواهید آنرا از دست بدهید.

با دماوند خداحافظی کرده و در انتهای مسیرمان هم داخل دره ای شدیم و کمی سرسره بازی کردیم. در حین بازگشت چند تیم دو نفره دیگر هم در حال صعود بودند. با صحبتی که با ایشان داشتیم همگی هدفشان را رسیدن به پناهگاه اعلام کرده و قصد داشتند تا عصر باز گردند جز یک تیم 4 نفره که تیم خراسان شمالی بود و به سرپرستی آقای بهمنیار هیمالیانورد بجنوردی که قصد شب مانی و صعود را داشتند. ایشان را در گوسفندسرا دیدیم و با هم چای نوشیدیم و صحبتی با هم داشتیم. با هم عکسی به یادگار انداختیم و با ایشان خداحافظی کرده و برایشان آرزوی موفقیت کردیم. آقای بهمنیار قله لوتسه چهارمین قله مرتفع دنیا را در سال 90 صعود کرده اند.

در هنگام فرود من خیلی سریع هستم (هرچند این کار اشتباه است و به زانوان فشار زیادی وارد می شود) لذا زودتر به جانپناه و مسجد رسیدم. بعد از نیم ساعت محمد هم رسید. دوستان دیگرمان هم قصد صعود تا 4200 را داشتند و قرار شد قبل از ساعت 3 به ما بپیوندند تا با همدیگر مسیر بازگشت به پلور را در پیش بگیریم.

خوشبختانه مشکلی پیش نیامد و تیم صحیح و سالم برگشت. ناهار را در گوسفندسرا صرف کرده و شروع به جمع و جور کردن وسایل و کوله ها کردیم و در نهایت هم چند عکس یادگاری گرفته و شروع به بازگشت کردیم. افسوسی که خوردم این بود که چرا دماوند را صعود نکردیم چون بهرحال همیشه باد هست و حتی در تابستان نیز که فصل صعود دماوند هست باد وجود دارد. افسوس هوای آفتابی و خوب آنروز را خوردم. ولی خب اقدام به صعود آنهم به طور تکی خطرات خودش را هم دارد و از اینکه برگشتم پشیمان نیستم. خوشحالم که همه بچه ها سالم هستند و برنامه خیلی خوبی داشتیم و خیلی خوش گذشت.

ما برای برگشت به مشهد مسیر جاده شمال را انتخاب کردیم. بچه ها از همان پلور دو تا برنامه داشتند. یکی اش صعود به توچال و یکی اش هم همین شب مانی در کنار دریا و استفاده از جذابیت های جاده شمال و جنگل گلستان بود. با اتمام برنامه و تسویه حساب مان در قرارگاه پلور و با خداحافظی از محمد راهی جاده هراز شدیم.

من عقب ماشین گرفتم خوابیدم و وقتی بیدار شدم ساعت 20 بود و به شهر محمودآباد رسیده بودیم. حدودا 2 ساعت خوابیده بودم. بچه ها برای شام توقف کرده بودند. جاتون خالی همبرگری که خوردیم خیلی چسبید. با سس گوجه فرنگی تند که عاشقش هستم. ساندویچ فوق العاده ای بود. سپس راهی لب دریا شدیم و چادر زدیم. دریا منو مجذوبِ بزرگی و ابهتش کرد و مدتی را در کنارش نشستم و محو تماشایش شدم. گروهی دختر و پسر هم در کنار دریا در حال رقص و بزن و بکوب بودند که بعد از مدتی آنجا را ترک کردند. شب را راحت خوابیدیم.

فردا صبح ساعت 8 به مسیرمان ادامه دادیم. صبحانه را توی راه و در کنار جاده خوردیم و ناهار را نیز توی ماشین. توقف هایمان در گرگان برای خوردن چای، خرید مایحتاج و کمی استراحت در مسجد بود. توقف بعدی در شهر گالیکش برای خرید بود. آخرین توقف هم در درون جنگل گلستان بود. جدا از اینکه از بودن در پارک ملی گلستان لذت بردیم، عکاسی هم کردیم، عصرانه ای هم خوردیم. کمی جلوتر و در ابتدای قلمرو خراسان شمالی، احمد جریمه شد. فکر کنم جاده را با پیست رالی داکار یا مسابقات فرمول یک دنیا اشتباه گرفته بود.

بهرحال ساعت 22:00 به مشهد رسیدیم و سفرمان به پایان رسید. از اینکه طی این برنامه چیزهای زیادی یاد گرفتم خیلی خوشحال هستم. سه تا دوست جدید و خیلی خوب پیدا کردم. مهندس بغدادی مدیرعامل شرکت ماتا (اطلاعات تصویری املاک تهران)، محمد ایمانی، محجوب و خوش خنده از شیراز و احمد موحد (احمد شوماخر) از مشهد. هر کدام به نوعی به من لطف داشتند، اواخر سفر هم که آقاعماد حسابی به من لطف داشت. در کل، سفر خیلی خوب و خاطره انگیزی با ایشان داشتم.

از شما دوستان و کاربران عزیز هم بخاطر وقت گذاشتن برای مطالعه این گزارش تشکر می کنم. لطفا نقاط ضعف نگارش، هم چنین ایرادات فنی برنامه را برایم بنویسید. خوشحال می شوم دیدگاه های شما را بخوانم و در ارتقا سطح کوهنوردی و نگارشم موثر باشید. نقد سازنده همیشه باعث پیشرفت است. دستیابی به این پیشرفت با نظرات و انتقادات شما آسان می شود.