خراش بر پیکر قله الوند همدان

هر یک از بلورهای برف، شخصیت متفاوت و متناقضی دارند. برف ها اگر در دست کودکان در شهر باشد، کاملا مطیع و لطیف می شوند و اگر در جاده یا کوهستان سوار بر باد باشند، بسیار یاغی و به تیزیِ تیغ خواهند بود. اما اگر این بلورهای سفید مانند برف شادی بر سر قله ای چون «الوند» ریخته شوند، عروسش می کنند و صعود به آن را بسیار وسوسه برانگیز جلوه می دهند.

بارش برف در اواسط آخرین ماهِ پاییز، آنچنان شادی و رضایت مردم را برانگیخت که بسیاری از ماجراجویان و به خصوص کوهنوردان، لب به شکرگزاری از خالق بلورهای زیبای برف باز کردند. آخرین روزهای پاییزی بهترین فرصت بود تا سری به استان سردسیر همدان بزنیم و صعود به قله 3450 متری الوند، که نمادش تخته سنگی مانند «شیرِ نشسته» است، را تجربه کنیم.

این صعود به دلیل کمبود وسایل کوهنوردی همچون «گِتر»، «کِرامپون»، کفش نامناسب برای صعود در برف و از همه مهم تر انفرادی بودن صعود، به توصیه کوهنوردان می توانست خطرات زیادی به همراه داشته باشد؛ که البته این گونه هم شد و در 200 متری قله الوند، ماجراجویی ما ناتمام باقی ماند.

اما دستاورد این کوهنوردی، سه روایت از تخریب محیط زیست کوهستان الوند است.

روایت اول؛ خراش بر پیکر شیر خفته همدان

هوای استان همدان پس از بارش برف نیمه سنگین، کاملا آفتابی اما همراه با سوز و سرما بود. شهروندان همدانی از این سرما به گویش خودشان از عبارت «زُقُوم می باره» که کنایه از سرمای شدید هوا است یاد می کنند. اما کوهنوردان همدانی چنین نظری نداشتند و معتقد بودند که هوای آفتابیِ این روز، کیفیتی مانند «لحاف» دارد؛ چون صاف بودن آسمان با چاشنیِ کوهپیمایی موجب گرم شدن بدن می شود. این «کیفیتِ لحاف مانند» روز پنجشنبه همدان را وقتی فهمیدم که با «همایون هامون»، از کوهنوردان پیشکسوت همدان همنورد شدم.

«هامون» کوهنوردی 62 ساله با قدی بلند بود که قدم هایش را تاتی وار همچون کودکان نوپا بر می داشت. هر دو، ساعت 8:30 صبح از مجموعه گردشگری و تفریحی “گنجنامه” صعودمان را آغاز کردیم. خلوتی و آشنا نبودن با مسیر فرصت را برایم فراهم کرد تا به این بهانه سر صحبت را با او باز کنم. «سلام، خدا قوت پهلوان» نخستین جمله ای بود که مقدمه آشنایی من با هامون را ورق زد. هامون هم مانند همه کوهنوردان، با گرمای نَفَس خود کمک کرد تا سرمای کوهستان را کمتر احساس کنیم.

«هامون» برای صعود تا پناهگاه اولِ «میدان میشان»، مسیر «کیوارستان-قلعه دیو» را انتخاب کرده بود. اختلاف سنی زیادمان موجب شد تا به روزهایی که همراه پدرش به کوه می آمد سفر کند و پس از آنکه متوجه شد خبرنگار هستم، لب به درددل گشود و گفت: «به واسطه پدرم با کوه آشنا شدم. پس از اینکه توانایی تشخیص خیر و شر را داشتم، در 13 سالگی پدرم اجازه داد تا تنها به کوه بیایم.

از آن سال ها تا کنون هر پنجشنبه به کوهستان الوند می آیم، چراکه الوند روزهای پنجشنبه بسیار خلوت است. به غیر از قله های «دنا» و «تفتان»، با توجه به عمری که از خدا گرفته ام به تمامی قله های ایران صعود داشته ام. درسی که از کوه آموخته ام این است که کوهنوردی بیشتر از آنکه ورزش باشد، روشِ زندگی ما را تعیین می کند. اعتماد به نفس، آرامش جسم و روان، تقویت حس همکاری و نوع دوستی مهم ترین بذرهایی بودند که کوه و طبیعت از همان دوران کودکی آن ها را در ضمیر من کاشت. خدا را شکر که امروز هوا کیفیتش «لحاف» مانند است. سوز سرمای کوه با گرمی تابش خورشید و تحرک داشتن نوعی گرما شبیه لحاف را در وجودم ایجاد کرده است.»

همانطور که ردِ قدم های مان بر روی برف های الوند نقش آفرینی می کرد، “هامون” همچنان از دنیای اسرارآمیز کوه ها می گفت: «من بیشتر از هر کوهی با الوند وفق یافته ام، اما حیف! الوند مدت هاست دچار مرگ تدریجی شده و هر کس آمده خراشی به چهره الوند انداخته است. تا پیش از اینکه دهه 70 خورشیدی آغاز شود، در محدوده دامنه الوند با توجه به جنس گرانیتیِ سنگ های این کوهستان فقط یک معدن سنگ به نام «سنگ علی» فعالیت داشت که این معدن فقط در محدوده ای مشخص اجازه بهره برداری از تخته سنگ ها را برای ساخت ابنیه تاریخی و مذهبی همچون آرامگاه «بوعلی» یا «باباطاهر» داشت. اما با گذشت زمان، تجاری شدن نگاه ها به الوند، موجب شد تا به تعداد معادن سنگ در این کوهستان برای کاربرد در سنگِ نمای ساختمان ها افزوده شود. اگر همین روند ادامه یابد، دیگر از کوهستان الوند چیزی نخواهد ماند. یادمان باشد که سنگ مانند درخت نیست که اگر آن را از خاک بیرون آوردند، یکی دیگر بتوانیم به جایش بکاریم.»

روایت دوم؛ آتش بر جان درختان می اندازند

به همراه این کوهنوردِ پیشکسوت ساعت 9:45 به پناهگاه میدان میشان رسیدیم. در آنجا همایون من را با «عمو حسین»، متصدی پناهگاهی که زنده یاد «حسین والی زاده گان» آن را در دل کوه بنیان نهاده بود، آشنا کرد. برای همین به همراه همایون به دعوت عموحسین به اتاقش رفتیم که دیوارسنگیِ تزیین شده با پتو داشت. عموحسین درون اتاقش را با «کرسی» گرم می کرد و معتقد بود که فقط کرسی می تواند زَهر سرمای استخوان سوز کوهستان را بگیرد و از «رماتیسم» جلوگیری کند.

پس از نشستن کنار کرسی، عموحسین که چکمه پلاستیکی به پا داشت، شروع به صحبت برایم کرد و گفت: «پناهگاه قدیمی یا همان پناهگاه اول میشان سال 1344 بنا شد و من یک ربع قرن است که به صورت شیفتی از روز سه شنبه تا صبح شنبه در این پناهگاه زندگی می کنم. اسمم «حسین خدایی» است، اما دوستان کوهنوردم «مش حسین» و «عمو حسین» صدایم می زنند. اگر چه نیمی از عمرم را در این پناهگاه و نزدیکی قله الوند زندگی کرده ام، اما تا کنون شاید 10 بار وقت کرده ام که به قله صعود کنم.

ماندن در این پناهگاه بسیار ضروری است و همین موجب شده تا به ندرت بتوانم به قله بروم. هم کلامی با کوهنوردان را بسیار دوست دارم، چرا که شادابی آن ها من را جوان می کند. شاید همین انرژی دریافتی از کوهنوردان است که باعث می شود شب های پنجشنبه تا صبح گاه جمعه بیدار بمانم و برای کوهنوردان حلیم بپزم. البته گاهی کوهنوردانی که شب  در این پناهگاه می مانند، در درست کردن حلیم و کوبیدن گندم تا صبح به من کمک می کنند.

یکی از مسائلی که موجب ناراحتی من می شود، تخریب محیط زیستِ کوهستان الوند است. متأسفانه خانواده ها و افرادی که با نیّت تفریح و سپری کردن وقت با تله کابین یا پیاده به میشان می آیند، شاخه درختان را می شکنند یا در زیر تنه درختان آتش می افروزند. از سوی دیگر، گسترش شهرنشینی به جای آنکه به سمت مرکز شهر باشد، به دامنه کوهستان رسیده و همین موجب شده است که باغستان های سرسبز مسیر گنجنامه کم شوند. این باغستان ها مارپیچی از مخلمل را در فصل های بهار و تابستان ایجاد می کنند که بسیار چشم نواز هستند.

پس از خداحافظی با عموحسین و همایون، از پناهگاه میشان به سمت دشت «تخت نادر» حرکت کردم. ساعت حوالی 10 و 30 دقیقه بود که از پناهگاه بیرون آمدم. اما همایون به دنبالم آمد و با لحنی پدرانه توصیه کرد: «پسرم پوتین هایت برای ادامه مسیر مناسب نیست. چون جنس شان «جیر» است، قطعا پاهایت خیس می شوند و در بالای کوه پنجه هایت یخ می زنند. بهتر است ریسک نکنی!» با تشکر از توصیه همایون راهم را به سمت “تخت نادر” ادامه دادم.

روایت سوم؛ بکر بودن کوهستان الوند در خطر است

حدود نیم ساعت در زمینی که برفش انباشته شده بود و پاکوب چندانی نداشت، قدم برداشتم تا به دشت تخت نادر رسیدم. چند دقیقه ای ایستادم تا کمی استراحت کنم و چیزی بخورم تا انرژی از دست رفته ام را بازیابی کنم. در همین حین شاهرخ و همسرش که حدودا 30 سال داشتند و اصالتا اهل بیجار بودند را دیدم. در تخت نادر من، شاهرخ و همسرش تنها کسانی بودیم که در آن دشت پهناور و وسیع برف اندود حضور داشتیم. البته گویا کسی یا گروهی پیش از ما به سمت پناهگاه «کلاغ لان» رفته بود، چون ردی از برف پاکوب شده تا آن سوی دشت خطی منحنی شکل را ایجاد کرده بود.

برنامه صعود این زوج کوهنورد فقط تا ابتدای «تخت نادر» بود. وقتی که متوجه شدند از تهران به همدان آمده ام تا به الوند بروم، بسیار خوشحال شدند و تشویقم کردند. البته افسوسی هم خورد، چون معتقد بود بسیاری از اهالی همدان قدر این نعمت خدادادی را نمی دانند و ماندن در خانه را بر کوهنوردی ترجیح می دهند.

شاهرخ و همسرش طبیعت گرد و کوهنورد نیمه حرفه ای بودند. وقتی صحبت از تخریب محیط زیست کوهستان الوند شد، هر دو بر سر مسأله جاده کشی و ساخت و سازهای بی رویه همچون ایجاد سفره خانه سنتی یا ساخت کمپ امداد و نجات هلال احمر در میشان اشتراک نظر داشتند و معتقد بودند: «اگر این ساخت و سازها ادامه یابد، بکر بودن محیط الوند از بین خواهد رفت. از طرفی برخی از خانواده ها نیز نسبت به محیط زیست بسیار بی مهر هستند.»

فرصت چندانی در آن سرما برای گپ و گفت و گو با این زوج نداشتم. بی تحرکی باعث شده بود تا سرما را بیشتر حس کنم. برای همین از هدفم که صعود به قله بود با شاهرخ صحبت کردم. او از این هدفم استقبال کرد، اما یادآور شد که تجهیزاتم مناسب نیست و بهتر است «گِتر» او را قرض بگیرم تا برف به درون شلوار و کفشم نرود. اما داشتن گتر هم کمک چندانی به جلوگیری از خیس شدن جوراب و پوتینم نمی کرد. بنابراین ضمن تشکر از آن ها خداحافظی کردم و تصمیم گرفتم از سینه کش تخت نادر از کنار چشمه ای که در این دشت قرار دارد میان بُر بزنم و مستقیم به سمت قله بروم.

چند قدم بیشتر بر نداشته بودم که همسر شاهرخ از تعبیر جالبی برای منصرف کردنم از ادامه صعود استفاده کرد. گفت:« این هوای آفتابی کوه، زیبایی پروانه خوش خط و خال را دارد، اما نسیمی که نسبتا آرام می وزد موجب می شود تا دانه های ریز برف  را بلند کند و آن پروانه زیبا شبیه نیش زنبور به سرعت غافلگیرت کند. یادت باشد کوه شبیه حرکت پروانه است، اگر بی تجربه باشی حرکت و تغییراتش را نمی توانی به راحتی پیش بینی کنی.»

راهم را به سوی قله الوند پیش گرفتم. حدود نیم ساعت در برفی که دیگر هیچ پاکوبی نداشت قدم زدم. هرچه به قله نزدیک تر می شدم، پاهایم بیشتر در برف فرو می رفت در برخی نقطه ها که دو قطعه سنگ بزرگ نزدیک هم قرار گرفته بود، برف جمع شده بود و راه رفتن روی آن ها موجب می شد تا زیر کمر در برف فرو بروم و بیرون آمدن از آن بسیار مشکل بود.

از طرفی وزش نسبتا شدید باد کاری کرده بود که آن را به شکل کشیدن تیغ تیز بر دست و صورتم حس کنم. سودای صعود و تمنای عکس گرفتن با شیر نشسته الوند وسوسه ام می کرد که به راهم ادامه بدهم. اما یاد هشدار غیرمستقیم همسر شاهرخ افتادم که می گفت، «این هوای کوه، زیباییِ پروانه و زنبور را دارد.» برای همین در نزدیکی قله الوند که حدودا 200 متر مانده بود این صعود را ناتمام گذاشتم.

اگرچه لذت یک صعود کامل را از دست داده بودم و با حسرت مسیر بازگشت را طی می کردم. اما وقتی که به آبشار گنجنامه رسیدم و به تماشای این آبشار نیمه یخ زده و قندیل های اطرافش پرداختم، در آن سرما به یادم آوردم زندگی باید در سخت ترین شرایط جریان داشته باشد.

گزارش و عکس از: محمدرضا بختیاری

3
اشتراک‌گذاری

ارسال پاسخ